۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه


(سفر نامه ی ِ اروپا بخش ِ نهم)
وقت ِ محلي:1:20pm
سلام.
الان در يکي از قصر هاي ِ سلطنتي ِ اسپانيا هستم.واقعا زيباست.اگه يه روز ِ کامل هم اين جا باشي ، وقت کم مياري.دارم مهسا رو مي پزم که برام يه کتاب "سالوادور دالي" بخره!قيمتش 10 يورو است و من کل دارايی ام 50 يورو بود که الان چيزي در حدود ِ 5 يورو بيش تر ازش باقي نمونده.
هنوز دلم مي سوزه که چرا تو موزه ي پيکاسو نتونستم چيز هاي ِ بيش تري بخرم.يا مثلا پرچم ِ "چه" رو بخرم.مهم نيست البته!مهم داشتن ِ هر چيز نيست.حداقل ديدمشون و ياد و خاطرشون هميشه با من مي مونه.اين جا پر از مجسمه هاي ِ زيبا و جور واجوره.امکانات ِ توريستي ِ بارسلون واقعا عالي است.خيلي خوب و کامله.دارم مرضيه گوش ميدم.آخ که من چه قدر اين آهنگ رو دوست دارم:
حال که رسوا شده ام مي روي؟
واله و شيدا شده ام مي روي؟
حال که چون پيکر ِ سوزان ِ شمع
شعله سرا پا شده ام،مي روي؟
حال که همراه ِ خراباتيان ،
همدم ِ صحرا شده ام مي روي؟
حال که در وادي ِ عشق و جنون
وامق ريال عزرا شده ام مي روي؟
حال که در بحر ِ تماشاي ِ تو
غرق ِ تمنا شده ام مي روي؟
...

ديروز در باغ ِ وحش،حيوانات ِ زيادي را ديدم.تازه نصف ِ باغ ِ وحش را هم نديديم.فيل،گوريل،انواع ِ ميمون هاي ِ دم دار، دلفين، انواع ِ طاووس،فک،شير ِ دريايي ،اسب ِ آبي،شتر مرغ،گور ِ خر،شتر هاي ِ مختلف!،طوطي هاي جور واجور،بوفالو،پنگوئن ،فلامينگو و...
مادر مي پرسه:چرا اينا مجسمه هاشون رو لخت مي سازند؟
اين جور سوال ها سلول هاي ِ عصبي ام رو تحريک مي کنه!آخه مادر،سوال رو به ديد ِ انتقاد مطرح مي کنه...حتما بايد رو سر ِ اين ها هم چادر باشه!يا چيزي شبيه به اين!
از اين بالا تمام ِ بارسلون پيداست.
از قصر محافظت ِ بالايي ميشه.کيف،کت و وسايل ِ آدم بايد از دستگاه رد بشه و گارد ِ مخصوصي با کت ِ آلبالويي و شلوار ِ سياه ،همراه با کلت در اطراف به چشم مي خورند.البته اين طور نيست که فضا رعب آور باشد.همه چيز عادي است و برخورد ها محترمانه و توام با آرامش است.
اگر رشته ي تحصيلي ام معماري بود،يا حداقل کتاب هاي معماري جهان ِ بيش تري خونده بودم،اين جا خيلي بيش تر بهم خوش مي گذشت.
شب ها خواب هاي ِ زيبايي مي بينم.خواب ديدم هاشم اومده و داره بهم اصرار مي کنه که بمونم...و بمونم و بمونم...خواب ِ شيريني بود.خواب ديدم همه ي دوستاي ِ قديم ِ مدرسه دور ِ هم جمع شديم و آقاي پهلوان هم آمده بود و مثل ِ هميشه با تک تک ِ ما شوخي مي کرد.علي هم بود و يک تيکه هم به من و علي گفت...
مجسمه هاي ِ اين جا را که مي بينم،به يادِ کتاب ِ "زندگي نامه ي ِ ميکل آنژ" به قلم ِ "رومن رولان" مي افتم.سراسر ِ زندگي اش تحت ِ فرمان ِ پاپ هاي ِ احمقي بود که هزار جور سفارش ِ مسخره داشتند و هر روز يکي مي مرد و ديگري که مي آمد،دستوراتش عوض مي شد...از خودم می پرسم: اگر آن چيزی را می ساخت که خودش دوست داشت،چه چيز را می آفريد؟؟؟
فکر می کنم مجسمه هايی از عزيزانش خلق می کرد،دو صد ده برابر ِ مجسمه های ِ عيسی و موسی و داوود و دو صد ،ده صد برابر زيباتر از آن ها...مجسمه هايی که راه می رفتند....
سراسر ِ زندگی اش،رنج هايی بود از نداشتن....
اگر من هم می توانستم مثل ِ او از دستانم استفاده کنم،پيکره هايی از عزيزانم چنان می تراشيدم که...
يا اگر هنر ِ پيکاسو يا دالی را در نقاشی داشتم...تک تک ِ ماهيچه های ِ با شکوهشان را می کشيدم يا از سنگ می تراشيدم. تصور کن :حريری از جنس ِ سنگ...!

خانواده از من جدا شدند و رفتند،فکر کنم گم شدم!تقريبا 30 دقيقه است که اين جا نشستم و نيامدند.
ديروز عصر به کليسای ِ "ساگرادافاميليا" رفتم.يکی از شاهکار های ِ معمار ِ معروف"گائودی"!با شکوه و با عظمت بود.البته بايد بيرون منتظر ِ اهل ِ خانه می ماندم و نتوانستم داخل ِ بنا را ببينم.نهايتا بعد از کلی انتظار،کسی نيامد و دست از پا دراز تر خودم به هتل برگشتم.اما اولين باری بود که مجسمه های ِ مدرن ِ مذهبی (و بعضا غير ِ مذهبی)را در يک فضای ِ کلاسيک مثل ِ کليسا می ديدم!اگر ساخت ِ آن به کلی تمام شود،برج ِ کليسا،بلند ترين برجِ بارسلون خواهد بود.پروژه ی بزرگی است که هر فاز ِ آن را در دوره ی زمانی ِ خاصی ساخته اند.تعدادی از بخش ها برای ِ ديد ِ عموم باز است.يه يارويی هی عجيب و غرِب نگاهم می کنه و لبخند می زنه بهم!لباسش مثل ِ پاکستانی هاست.انگشتر ِ عقيقی هم به دست داره!
بگذريم...
اين جا جفت ها يا در حال ِ French kiss هستند و يا دارن آبجو می زنند و از هم عکس می گيرند،می گن و می خندن....چه پير،چه جوون...بچه ها هم دنبال ِ کبوتر هايی می دوند که روی ِ زمين اين طرف و اون طرف می رن...
عريانی ِ رفتار ِ مردم ِ اين جا،واقعا قابل ِ تحسينه.کسانی که منو درست می شناسند،می دونند که من اصلا منظورم مسائل ِ جنسی نيست.نه!من دقيقا منظورم عريانی ِ رفتار ِشونه...در تمام ِ زمينه ها...
در اسپانيا ،زبان ِ دوم ِ خاصی،(به آن مفهوم که ما در ايران داريم)وجود ندارد.تغريبا زبان ِ دومشان آلمانی است،بعد فرانسوی و ايتاليايی...يک اسپانيايی به من گفت که چند سالی (در حدود 10-15 سال) است که مردم به ياد گيری ِ انگليسی هم علاقه مند شده اند.
اميد وارم منو اين جا يادشون نرفته باشه!که واقعا وحشتناکه!اعصابم رو می ريزه به هم!نمی دونم چرا تا حالا نيومدن...
من دم ِ درِ ورودی ِ قصر هستم و اونا رفتن داخل رو ببينند.من تو محوطه نشستم و کم کم دارم نگران می شم.
وقتی دوربين بود،عکس های ِ جالبی گرفتم.
متروی ِ بارسلون تميز تر از متروی ِ مادريد است.اما پله برقی های ِ کم تری دارد.خسته شدم از بس اين جا نشستم.می ترسم يه دقيقه برم قدم بزنم و اونا بيان و ببينند که من نيستم.
مردم ِ اين جا،ساده می پوشند،ساده می خندند،ساده زندگی می کنند و ....

فعلا برم تا بعد...
تا گاه ِ ديگر...

محمد فلاح نيا
5/1/84
وقت ِ محلی: 2:10pm

هیچ نظری موجود نیست: