۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

سفر كرمانشاه - تابستان 88 (قسمتِ چهارم )






صبح ِ گَسی بود امروز...من گَس بودم.



اما ميزبان اين قدر خوب و صميمی است که يخ های ِ روح و روان ِ من که خوب است ، يخ هایِ قطب هم از گرمی اش آب می شوند.



از آن جا که هر دو خسته بوديم و دير بيدار شديم ، صبحانه یِ مختصری خورديم که بتوانيم راحت نهار بخوريم.



مادر مثل ِ هميشه سنگ ِ تمام گذاشته بود . باقالی پلو با گوشت به همراهِ ِگردو وکشمش ، با ته ديگِ سيب زمينی...به مادر گفتم ، وقتی که برگردم ، دو سه کيلويی چاق شده ام.



بعد از نهار به دنيایِ مجازی گريزی زديم... نمره یِ درسِ فولاد2 را در سايت دانشگاه ديدم ،که اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم!



عصر برایِ خريدِ بليطِ تهران بيرون رفتيم . يکی از دوستانِ کاوه هم به ما پيوست . برایِ دوشنبه شب بليط گرفتم . از کاوه خواسته بودم که در صورتِ امکان و تمايل با من به تهران بيايد .



بليط را که خريدم در دلم آشوب شد... می دانستم که ديگر به اين زودی ها نمی توانيم با هم باشيم ...



برایِ ديدارِ آثار تاريخی ، رفتيم طاقِ بستان . نقش برجسته هایِ زيبایِ دوره یِ ساسانی را ديديم . نمونه هايی کامل وقابلِ بحث ، از هنرِ حجاری ِ ساسانی... سه تا سی دیِ تصويری از آثار باستانیِ کرمانشاه خريدم که اميد وارم مجموعه یِ خوبی باشد.



برایِ شام چون دوست ِکاوه گياه خوار بود، ترجيح داديم که خوردنِ دنده کبابِ طاق بستان را به فرصتی ديگر موکول کنيم.به فَست فودِ زاگرس رفتيم که در کرمانشاه غذايش معروف است . فکر کنم که همه می دانند شيراز در مقايسه با ديگر شهر هایِ ايران(به جز تهران)شهرِ اولِ فست فود هایِ ايران است! نکته یِ جالبی که نظرم را جلب کرد، اين بود که با وجودِ اين که شبِ تعطيل نبود ، اما همه یِ ميز هایِ آن جا پر بود و مدام مشتری می آمد و می رفت.



ساعت حدودِ 11 بود که با تعطيلیِ آن جا ما هم برایِ برگشت به خانه به راه زديم . برایِ راهت تر هضم شدنِ غذا ، قسمتی از راه را پياده رفتيم و بعد تا خانه تاکسی گرفتيم.



در کلِ روزهايی که اين جا بودم ،کاوه حتی اجازه نداد که يک بار هزينه تاکسی را حساب کنم . ريز ترين و درشت ترين خرج ها را خودش انجام می دهد . من اصرار کردم ، اما آدمی به سرسختیِ او نديده ام.



اين بمان تا بعد.



محمد فلاح نيا



21/4/88



Time:00:56am



(عكس ها : طاق بستان)

هیچ نظری موجود نیست: