۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

سفر تابستان 86 (قسمت سوم)















درود





کاشان هستم. امروز صبح بعد از خوردنِ صبحانه هتل، پياده به طرفِ آثار باستاني اصفهان به راه افتاديم. باغ هشت بهشت و عمارت وسط آن را ديديم که بسيار بسيار زيبا بود! اصلاً بعضي چيزها را نمي شود توصيف کرد و با کسي قسمت کرد. بايد ديد، به خاطر سپرد و گذشت...





حتي دلم نمي خواست که عکس هم بگيريم! بعد از هشت بهشت، کاخ چهل ستون را ديديم. دلم مي خواست به موزه ي هنرهاي معاصر بروم، که تعطيل بود! من نمي دانم چرا بعضي از موزه هاي ايران روز جمعه تعطيل مي کنند! مگر غير از روز جمعه هم مردم فرصت مي کنند که به تفريح بروند؟؟ و يا موزه ها را بازديد کنند؟





نقاشي هاي کاخ چهلستون خيلي خيلي جالب و قابل بحث بودند. آثار ميرزارضاعباسي که تازگي ها عجيب، به او علاقه مند شده ام را ديدم. بعد از چهلستون به ميدان نقش جهان رفتيم. دوباره گشتي در بازار زديم و مهسا آمد و با هم سه تايي (من و حميد و مهسا) به طرف مسجد جامع رفتيم. هميشه دوست داشتم مسجد جامع را ببينم. موزه اي از سبک هاي مختلف معماري ايراني! شاهکاري تمام عيار!





در اصفهان همه يِ کارها با رشوره و شيريني و اين چيزها حل مي شود! گنبد نظام الملک را بسته بودند و فرش انداخته بودند براي مراسم ماه رمضان. 1500 تومان به يک دربان پول داديم تا ما را فرستاد داخل و در را دوباره از پشت قفل کرد و بعد دوباره آمد ما را بيرون آورد!!! مسجد را هم ساعت 12 مي خواستند تعطيل کنند!!! نمي توانستيم سر حوصله لذت ببريم.





بالاخره محراب الجاتيو را هم ديدم که به غايت زيبا بود و بسياري زيبايي هاي ديگر، که در وصف نگنجند هم رؤيت شد! بعد از اينکه بالاخره از مسجد بيرونمان کردند، به طرف هتل رفتيم. تصفيه حساب کرديم. ماشين را از پارکينگ بيرون آورديم و رفتيم نهار خريديم (کوبيده + برياني!) و روي پل خواجو نشستيم نهار خورديم. نهارِ خيلي چربي بود. اولين باري بود که برياني مي خوردم. غذايي نيست که دوباره امتحان کنم، اما به هر حال چون غذاي سنتي اصفهان بود، امتحان کردم.





روي پل خواجو نهار خوردن هم لذتي داشت براي خودش! مهسار را به خانه رسانديم و راهي ابيانه شديم. ابيانه براي چند ساعتِ اول، زيبا و دوست داشتي و غريب بود. پيرزناني به ظاهر مهربان، به زور مي خواستند به آدم لواشک و برگه زرد آلو و گلابي بفروشند. 5 تا گلابي را خريديم 1000 تومان و کلي حال کرديم! خوشمزه و آبدار بودند...





انگور قرمز و سيب گلاب هم فروخته مي شد. بر پدرِ چين لعنت که مغازه هاي ابيانه هم به جاي محصولات دستيِ مردمِ همان محل، زيور آلات و شال هاي چيني داشتند!!!





در مورد ابيانه حرف زياد دارم. همين قدر بگويم که موقع خروج از ابيانه به کلي اعصابم به هم ريخته بود.





اولاً که اگر جزء استان اصفهان نبود، هيچ معروفيتي پيدا نمي کرد. بعد هم اين که 80 درصدِ بناها ترميمي بودند و يا اصلاً جديداً ساخته شده بودند ولي با ظاهري قديمي!بعد هم اين جا را با اسمِ قديمی ترين روستایِ ايران بهت معرفی می کنند!اين يعنی کلاه شرعي!





يک نوشيدني خوردم آن جا به اسم "آب برگه!" که آب و برگه ي زرد آلو بود که فکر نکنم هرگز دلم براي طعمش تنگ شود!





پول چيزي بود که روابط بين مردم ابيانه و مسافران را بسيار تحت تأثير منفي قرارداده بود!!!





مذهب هم که به طرز مسخره و مضحک و وقيحي آن جا به شدت حضور داشت!





مجموعه یِ اين ها و چيزهایِ ديگر باعث شد که ابيانه را هر چه سريع تر ترک کنيم و به کاشان بياييم.کاشان اول هتل پيدا کرديم و بعد هم برایِ صرفِ شام رفتيم به يک غذافروشی.خوشبختانه در کاشان هنوز برخوردِ بدی از مردم نديديم.همه چيز تا الان خوب است.جز مذهب و جوانانِ موتورسوار که البته خودمان تا حدی به اين چيز ها عادت داريم.





الان هم هتل هستم و رویِ تخت دراز کشيده ام.





اين بمان تا بعد.









محمد فلاح نيا





16/6/86





Time: 10:46pm

(*عکس ها به ترتيب از بالا به پايين: ابيانه - ديوار نگاره کاخِ چهل ستون اثر ميرزا رضا عباسی – مسجد جامع اصفهان – بخشی از سقف کاخ هشت بهشت اصفهان)

۱ نظر:

ناشناس گفت...

فقط سعی کردی چیزایی که فقط به نظر خودت بد بوده بنویسی. پس نیازی نبوده عمومی کنی خاطراتت رو.
زیبایی ها رو نتونستی ببینی، برات متاسفم.