۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

سفر تابستان 86 (قسمت چهارم)















درود





صبح حدود ساعت 7 بيدار شديم. صبحانه خورديم و بعد از صبحانه دوباره در اتاق کمي چرت زديم. بعد از چرت زدن هم به طرف باغ فين حرکت کرديم. باغ فين جالب بود تا حدودي. اما تقريباً همه چيز بازسازي شده بود. دربِ عمارت هاي اصلي و موزه هم بسته بود. خارج از باغ، مغازه هايي بود که گلاب و عرقيات قمصر را مي فروختند. عرق دارچين خريديم که فکر کنم معجون دوست داشتي و عجيبي باشد.





بعد از باغ فين به تپه هاي سيلک رفتيم. ببينيم بالاخره نصب آقاي سپهري به کجا مي رسد!!!؟؟





بعد از سيلک به خانه يِ تاريخي احسان آمديم. خانه ي تاريخي احسان يک بناي زيباي بازسازي شده است که در اختيار يک NGO به نامِ کانونِ انديشه ي جوان سپهري است. کارگاه تئاتر، کتابخانه و يک موزه يِ آثارِ نقاشي منوچهر شيباني در اين جا داير است.آثارِ نقاشی و کتاب خانه یِ شخصیِ منوچهرِ شيبانی را همسرش به انجمن تقديم کرده است.





شاخه هاي تئاتر، سينما، جامعه شناسي، شعر، داستان و ... در اين انجمن فعال هستند. بچه هاي انجمن يک تيم هدف دار، جدي و تخصص يافته اند. البته تخصصي شده اند به مرور زمان.





صبح هنگامِ بازديد متوجه شديم که اين جا اتاق هم با قيمت هاي مناسب کرايه مي دهند... از خوشحالي در پوشت خود نمي گنجيدم!





بعد از ديدن مسجد جمعه و مسجد آقابزرگ سريعاً به هتل رفتيم ، تصفيه کرديم و به اين جا آمديم. الان در حياطِ خانه يِ احسان روي تخت هستم. شب آرام ،زيبا و دوست داشتني است. کنار حوضِ آب و آسمان کوير ... در خانه اي تاريخي ....





ظهر براي خريد و تهيه يِ ناهاري مختصر تا سرکوچه رفتم و برگشتم و بعد از مدتي متوجه شدم که تلفن همراهم را دزديده اند ... پکري عظيمي بود! اما سعي کردم سفر را به خودم و حميد تلخ نکنم. ولي واقعاً دردناک بود.





تمام آثار و ترجمه هايم را تايپ کرده بودم و روي فلش ذخيره کرده بودم تا به تهران ببرم و با انتشاراتي ها براي چاپ آثار مذاکره کنم.





يک نسخه هم روي حافظه ي گوشي ام ذخيره کردم بودم که اگر فلش مموري گم شد، باز هم يک نسخه داشته باشم! اما فلش مموري هميشه به موبايلم وصل بود. علاوه بر آن يک کليد کوچک عتيقه هم از بازار اصفهان خريده بودم که به موبايلم وصل بود! و همچنين بند گردني چرمي هم به گوشی ام وصل بود که خيلي دوستش داشتم.





اما خلاصه کنم! (چقدر هم خلاصه!) همه يِ اين ها با هم گم شدند! هر چقدر زنگ زدم کسي جواب نمي داد و بعد هم خاموشش کردند... خلاصه المي عظيم حاصل شد!





با اين حال عصر دوباره به گشت و سياحت پرداختيم تا کمي آسوده خاطر شويم. خانه هايِ تاريخيِ کاشان نمونه هاي نادري از معماري جهان هستند. خيلي بيشتر از آن که بتوانم وصف کنم زيبا بودند! گيج و گول و شيدا شده بودم در برابر آن همه زيبايي!





يک نوشيدني مخصوص خورديم در يکي از خانه ها که از ترکيب چند عرق گياهي حاصل مي شد. بيدمشک، بهار نارنج، گلاب و عرق هاي ديگري که يادم نيست + شربت زعفران+ شربت شکر و آب و تکه اي يخ! واقعاً لذيذ بود.





در باغ فين هم مرباي گلِ محمدي مي فروختند که شايد فردا دوباره برويم و تهيه کنيم ...





کاشان را دوست دارم. چون گرچه مردمش مذهبي اند ، اما با کمي نرمش به هيچ وجه اين جا اذيت نمي شويم. مغازه دارها و هتل دارها و خلاصه هر کس که به نوعي با مشتري ها و مسافرها سروکار دارد، مهربان و خوشرو است...





در حمامِ فين جلويِ مجسمه يِ امير کبير نوشته شده بود: محل شهادت اميرکبير!!!! شهادت!!؟؟ بگذاريد هواري بزنم!





بعد از بازديد از خانه ها و حمام سلطان احمد به خانه ي احسان برگشتيم و ماشين را برديم پارکينگ پارک کرديم و بعد پياده در شهر قدم زديم و شام خورديم و بعد برگشتيم خانه ي احسان آمديم.





آقاي "ساطع" که دبير انجمن است ما را به گپ و گفت کشيد و در مورد کارهاي انجمنشان و کارهاي فرهنگي در شيراز و اين که چگونه ما با انجمن و خانه ي احسان آشنا شديم، گپ زديم.





اين جا را فرهاد مهندس پور استاد دانشگاه و کارگردان تئاتر به من معرفي کرده بود. هفته يِ فيلمِ يونان و هفته يِ فيلمِ بيضايي با حضور خود بهرام بيضايي در اين کانون برگزار شده است.





مجله اي به اسم کاج دارند که احتمالاً فردا تعدادي از شماره هاي آن را مي خرم. مجله اي تخصصي و دوست داشتني.





آيدين آغداشلو، عمران صلاحي، منيرو رواني پور، بيضايي و ديگران که من نمي دانم از افرادي هستند که به دعوت اعضاي اين انجمن به اين جا آمده اند.





نقاشي هاي منوچهر شيباني را اولين بود که مي ديدم. مدرن، زيبا و دوست داشتني بود. اما عالي نبود. جايي حلقه يِ گم شده اي داشت. ذهني زيبا و خلاق و رنگ پردازي هايي گاه چنان خيره کننده که آدمي را به حيرت وا مي داشت. زن در آثارش حضور زيادي داشت.





احتمالاً فردا عکس هايي از تعدادي از آثار بگيرم.





آقاي ساطع ساده و مهربان و صميمي بود و کتابخانه يِ انجمن را به ما نشان داد که کتابخانه ي يک مارکسيست تمام عيار بود!!!! از مجله يِ مردم تا داستان هایِ چپ و شعرهاي شاملو و حکمت و نرودا و ...





سادگيِ بچه هاي اين انجمن و هدفمند و جدي بودن اين افراد قابل ستايش است. من آدمي نيستم که به اين راحتي ها از کسي يا چيزي تعريف کنم. به نظرم زيباترين چيز در مورد بچه ها اين است که هدف هاي بزرگي از آغاز داشته اند و دارند و همين عاملي برایِ موفقيتشان است. علي رغم هميشه، اين بار فکر مي کنم که هنور هم مي شود در تهران نبود و کارکرد و تأثير گذار بود و تأثير گذاشت بر حيطه ي فرهنگ!!









تا گاهِ ديگر بدرود ...









محمد فلاح نيا





17/ 6/ 86





Time : 12:00 pm

هیچ نظری موجود نیست: