۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه




(سفر نامه جنوب –بخش پنجم و پايانی)



درورد



ساعت: 2:10pm





ديروز عصر بليط به مقصد ِ شيراز تمام شده بود و ما برای ِ امروز بليط گرفتيم.ديروز بعد از خوردن ِ نهار ،اطراف ِ کارون و پل فلزی گردش کرديم و بعد هم چون می خواستطم تا عصر برای ِ تهيه بليط صبر کنيم،در ساحل ِ کارون زيلو پهن کرديم و زير ِ سايه ی ِ درخت ها استراحت ِ کوتاهی کرديم.باران ِ بهار باريدن گرفت و ما به هتل پارس ِ اهواز رفتيم و در لابی ِ هتل ، سفارش ِ بستنی داديم و منتظر شديم تا باران بند بيايد.بيش ترين مشکل ِ ما در اين راه پيمايی ها ، بسته ی ِ سنگين ِ سوغاتی های ِ حميد بود.کوله ی ِ من هم سنگين است و چون استاندارد ِ سفر نيست،اذيتم می کند.از هتل پارس که بيرون رفتيم،دوباره از روی ِ فلزی عبور کرديم و بعد به مقصد ِ ترمينال تاکسی گرفتيم.در ترمينال متوجه شديم که بليط به مقصد ِ شيراز تمام شده.بليط برای ِ امروز گرفتيم و دوباره با همان بار ها،به اهواز آمديم تا اطراف ِ نادری که مرکز ِ شهر است،هتل بگيريم.مهمان سرا ها خيلی دور و پرت بودند و ما بنا به دلايل ِ امنيتی هتل گرفتيم.کلا اهواز شهر ِ نا امنی است.همه عربی صحبت می کنند.از مردم ِ اين جا که در حق ِ ما نا مردی ِ تمام به خرج می دهند،متنفرم!اما خاطراتم در اين شهر را دوست دارم.آن قدر خاطراتم را دوست دارم که در بدو ِ ورود به اهواز،گريستم.ديشب بعد از تهيه ی ِ هتل،لباس هايمان را عوض کرديم و برای ِ تفريح رفتيم کيان پارس.در پاساژ های ِ کيان پارس، کيف هايمان را بر رسی می کردند!چون چند وقت پيش در اهواز بمب گذاری شده.البته در همه ی ِ پاساژ ها اين طور نبود.در يکی از پاساژ ها کمی خريد کرديم و بعد در همان خيابان قدم زديم و آخر ِ سر هم برای ِ صرف ِ شام به "پارس استار" رفتيم.من غذايش را خيلی دوست دارم.پيتزا،قارچِ سوخاری ، سالاد و نوشابه سفارش داديم.خيلی خوشمزه بود!



در اين شهر کلا هر کجا که سر و کارت با مردم است،بايد کلی اعصاب خوردی داشته باشی!از بعضی لحاظ خيلی عقب مانده هستند.رستوران ها و کافه ها اکثرا دو طبقه هستند و طبقه ی ِ بالا فقط مخصوص ِ خانواده هاست و به هيچ وجه حتی اگر جا نباشد نمی گذارند مجرد ها به طبقه ی بالا بروند.خيلی به آدم بی احترامی می کنند.برای ِ مغازه دار ها،رانندگان ِ تاکسی، فروشنده ها و هتل دار ها اصلا ادب و مهمان نوازی مفهومی ندارد!اگر ظاهرت کمی متفاوت باشد،مدام متلک بارت می کنند.من هيچ وقت ناسيوناليست نبودم،نژاد پرست هم نبودم.اما هر بار که به اهواز می آيم و وضعيت ِ اعراب ِ ايران را می بينم،تمام ِ سيم پيچی هايم قاطی می کنند.قصد ِ توهين ندارم ،اما انگار اين ملت از ايران جدا هستند.قوانين ِ بدوی خودشان را دارند.غريب نواز نيستند.در ميان ِ آن ها احساس ِ امنيت نمی کنی.تو را از خودشان نمی دانند و پيش داوری های ِ خودشان را در مورد ِ همه چيز دارند.زنان ِ بد بختی هم دارند که آدم دلش به حالشان می سوزد.به شدت مرد سالارند و دزد و زور گير هم زياد دارند.خلاصه اصلا در اين شهر احساس ِ امنيت نمی کنيد.يادم می آيد چند وقت ِ پيش سازمان ِ امور ِ توريستی ِ استراليا، به توريست های کشورش برای ِ رفتن به سه استان ِ ايران هشدار داده بود.سيستان و بلوچستان،خوزستان و کرمان!



شب که به هتل برگشتيم از فرط ِ خستگی بلافاصله خوابمان برد.صبح ساعت ِ 9 بيدار شديم.رفتيم فلکه ی ِ شهدا و در کافه ی ِ سيب ِ نقره ای صبحانه خورديم.من آب هويج بستنی خوردم و حميد آب پر تقال بستنی.راستی ديشب در کيان پارس يک شعبه از محصولات ِ انار ِ محمد بود که محصولاتی مانند بستنی ِ انار،شيک ِ انار،ژله ی ِ انار،لواشک ِ انار و آب انار دارد...بستنی هايش خيلی خوشمزه بود.چاشنی ِ بستنی،رب ِ انار بود که خيلی حال داد!



امروز بعد از خوردن ِ به اصطلاح صبحانه در کافه ، اطراف ِ بازار ِ امام و پاساژهای ِ نادری و پل فلزی گردش کرديم.مثل ِ هميشه سری هم به کتاب فروشی ِ رشد زدم. مثل هميچه گلچينی از کتاب های ِ خوب داشت!زياد پول نداشتم که کتاب بخرم.فقط يک کتاب خريدم به اسم "دختری با گو شواره ی ِ مرواريد" نوشته ی "تريسی شواليه" و ترجمه ی گلی امامی که نشر مرکز هم چاپ کرده.دختری با گوشواره ی مرواريد، نام ِ تابلويی است از "ورمير" .فيلمش را در خانه دارم،اما هنوز نگاه نکرده ام.کتاب ِ خوبی است.ابتدای ِ داستان را خواندم.داستان ِ همين دختر است که برای ِ مستخدمی به خانه ی ِ ورمير می رود و باقی ِ قضايا و تابلو کشيده می شود!



هوا گرم است.الان در لابی ِهتل با آستين کوتاه و شلوار ِ کنفی نشسته ام.ساعت ِ حرکتمان 7 عصر است و ما بايد تا آن موقع ،يک جوری سر ِ خودمان را گرم کنيم.



حميد هم تعدادی کتاب خريد.کتابی با نام ِ شب ِ هزار و دوم ،نوشته ی تورج ِ رهنما و طرح هايی از اردشير ِ رستمی.کتاب ِ بدی نيست.تعدادی کتاب ِ ديگر هم می خواستم بخرم که بنا بر پاره ای مسايل ِ مالی نتوانستم!تا همين الان از حميد 75000 تومان وام گرفته ام!هر دويمان خيلی خسته هستيم.اما از سفرمان نا راضی نيستيم.حميد در حال ِ عکس گرفتن از من و هنر نمايی کردن است!هنوز هم نمی دانم تا شب که در اتوبوس می نشينيم و اصلا فردا که به شيراز می رسيم،چه اتفاقاتی پيش خواهد آمد.فقط می دانم که سفر ِ خيلی خوبی بود.



چند بار در اهواز به ياد ِ دوستانم افتادم و در چشمانم اشک جمع شد.بيش تر از همه ياد ِ پريسا با من بود.ديشب هم هاشم زنگ زد.لحنش عجيب،مهربان بود.بعد از خدا حافظی،نيم ساعت روی ِ تخت ِ هتل ولو شدم و گريه کردم.خودم هم البته درست نمی دانم چرا!!؟



هنوز به شيراز بر نگشته ،به فکر ِ امتحان ِ جمعه ی مکانيک سيالات هستم!



اما ملالی نيست.



سفر ِ خوبی بود.



و تمام!





محمد فلاح نيا



8/1/85



(عکس:1-من و حميد2-من در لابی هتل،در حال ِ سفر نامه نويسی)





هیچ نظری موجود نیست: