
(سفر نامه ی ِ استانبول –بخش ِ چهارم)
ساعت:8:47am
درود
ديشب به برنامه شام و رقص رفتيم.واقعا زيبا و شادی آور بود.پيش غذا،شام،دسر و نوشيدنی همراه با رقص های محلی ِ ترکی و عربی.آهنگ ِ ايرانی هم خوانده شد.اسم ِ آن جا "Istanbullin" بود.
الان صبحانه ام رو خوردم و در اتاق نشسته ام.آن قدر ميز ِ صبحانه شلوغ و متنوع بود که اصلا نمی دانستم چه چيز بخورم!اين هتل های ِ 5 ستاره،هيچ چيز هم که نداشته باشند،صبحانه خوری ِ باحالی دارند!من اين جور ميز ِ صبحانه رو خيلی دوست دارم. البته امروز حوصله ی غذا خوردن نداشتم.دم ِ صبح خواب بچه های ِ استهبان را ديدم.رسول دارايی...تنها بودم،خيلی تنها و نياز به کمک داشتم.
امروز با تور برای ِ گردش می رويم بازديد ِ مناطق ِ توريستی،اما من کمی احساس ِ خستگی می کنم.البته فکر کنم به خاطر ِ عوض شدن ِ آب و هواست.کارگر ِ هتل مشغول ِ تميز کردن ِ اتاق است.کاش زود تر کارش تمام شود و برود تا حداقل بتوانم دوش بگيرم.
قبل از رفتن در فرود گاه دختری را به همراه ِ مادرش ديدم که داشت کتاب ِ خرمگس را می خواند.کمی خوش حال شدم و به فکر ِ تهيه ی کتاب خانه ی ِ مخصوصی افتادم.کتاب ها و داستان های ِ تاثير گذار را جمع می کنيم و به ديگران می دهيم که بخوانند...شايد اين هم يک نوع مبارزه است.
ديشب هم سر ِ ميز ِ شام باز به فکر ِ مسائلی مانند ِ مبارزه و سرمايه داری و ... بودم.يک لحظه احساس ِ گناه کردم از اين که آن جا نشسته ام،ليوان ِ نوشيدنی ام در دستم است و به تماشای ِ رقص نشسته ام و لذت هم می برم.اما بعد از احساس ِ گناه ِ خودم پشيمان شدم.شايد چون دارم از اين امکانات استفاده می کنم،به خودم گفتم: خب شادی و شاد بودن که بد نيست!
شايد حتی در شرايط ِ خاص ِ مبارزه!به هر حال اين مسئله جای ِ بحث دارد.پس اين بمان تابعد.اما کلا ديشب شب ِ زيبا و خاطره انگيزی بود.
زمان:9:02am
24/6/84
محمد فلاح نيا
(عکس:ورودی مسجد سلطان احمد)
ساعت:8:47am
درود
ديشب به برنامه شام و رقص رفتيم.واقعا زيبا و شادی آور بود.پيش غذا،شام،دسر و نوشيدنی همراه با رقص های محلی ِ ترکی و عربی.آهنگ ِ ايرانی هم خوانده شد.اسم ِ آن جا "Istanbullin" بود.
الان صبحانه ام رو خوردم و در اتاق نشسته ام.آن قدر ميز ِ صبحانه شلوغ و متنوع بود که اصلا نمی دانستم چه چيز بخورم!اين هتل های ِ 5 ستاره،هيچ چيز هم که نداشته باشند،صبحانه خوری ِ باحالی دارند!من اين جور ميز ِ صبحانه رو خيلی دوست دارم. البته امروز حوصله ی غذا خوردن نداشتم.دم ِ صبح خواب بچه های ِ استهبان را ديدم.رسول دارايی...تنها بودم،خيلی تنها و نياز به کمک داشتم.
امروز با تور برای ِ گردش می رويم بازديد ِ مناطق ِ توريستی،اما من کمی احساس ِ خستگی می کنم.البته فکر کنم به خاطر ِ عوض شدن ِ آب و هواست.کارگر ِ هتل مشغول ِ تميز کردن ِ اتاق است.کاش زود تر کارش تمام شود و برود تا حداقل بتوانم دوش بگيرم.
قبل از رفتن در فرود گاه دختری را به همراه ِ مادرش ديدم که داشت کتاب ِ خرمگس را می خواند.کمی خوش حال شدم و به فکر ِ تهيه ی کتاب خانه ی ِ مخصوصی افتادم.کتاب ها و داستان های ِ تاثير گذار را جمع می کنيم و به ديگران می دهيم که بخوانند...شايد اين هم يک نوع مبارزه است.
ديشب هم سر ِ ميز ِ شام باز به فکر ِ مسائلی مانند ِ مبارزه و سرمايه داری و ... بودم.يک لحظه احساس ِ گناه کردم از اين که آن جا نشسته ام،ليوان ِ نوشيدنی ام در دستم است و به تماشای ِ رقص نشسته ام و لذت هم می برم.اما بعد از احساس ِ گناه ِ خودم پشيمان شدم.شايد چون دارم از اين امکانات استفاده می کنم،به خودم گفتم: خب شادی و شاد بودن که بد نيست!
شايد حتی در شرايط ِ خاص ِ مبارزه!به هر حال اين مسئله جای ِ بحث دارد.پس اين بمان تابعد.اما کلا ديشب شب ِ زيبا و خاطره انگيزی بود.
زمان:9:02am
24/6/84
محمد فلاح نيا
(عکس:ورودی مسجد سلطان احمد)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر