۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه


(سفر نامه ی ِ اروپا-بخش ِ سيزدهم)
وقت ِ محلی: 5:56pm

سلام.
ديروز عصر برای ِ گردش در پاريس بيرون رفتيم.کليسای ِ نتر دام را ديديم و بعد هم رفتيم که برج ِ ايفل را ببينيم.اما ظاهرا در اروپا به خاطر ِ عيد ِ پاک(رستاخيز ِ مسيح) چند روز تعطيلی رسمی است و همه ی ِ شهر های ِ توريستی بيش از حد شلوغند.برج ِ ايفل هم آن قدر شلوغ بود که ترجيح داديم از رفتن به داخل ِ برج،منصرف شويم.در عوض اطراف ِ سن قدم زديم و يه بستنی قيفی ِ خيلی بزرگ و خيلی خوشمزه با کلی خامه هم خورديم!!آخر ِ شب هم به شانزاليزه رفتيم ،قدم زديم و شام خورديم...
الان در ايستگاه ِ قطار هستم.چند ساعت بايد اين جا منتظر بمانيم.حد اقل 2 ساعت.امروز صبح به موزه ی ِ لوور رفتيم.عالی بود.اما چون پدر و مادر زود خسته شدند،دو ساعت و نيم بيش تر نمانديم.بخش ِ ايران را سريع ديديم،قسمت هايی از آفريقا،مصر،بابل،و بخش هايی از مجسمه ها و گالری های ِ نقاشی را بازديد کرديم.بخش ِ مجسمه ها و نقاشی ها،واقعا عالی بود.تابلو ِ موناليرا هم آن قدر اطرافش شلوغ بود که ديدنش لذتی نداشت!معشوقه های ِ حقيقی در هنر آميخته بودند و زيباترين آثار خلق شده بودند.هرکس مسيح ِ خود را به جای ِ مسيح ِ پيامبر به زيباترين شکل ِ ممکن،به تصوير کشيده بود.آن قدر سريع از همه جا رد شديم که حتی نمی شد فهميد کدام اثر،کار ِ کدام هنر مند است!تنها چيزی که می توانم بگويم،اين است که زيبا ترين مجسمه ها از زيبا ترين سنگ های ِ مرمر تراش خورده بود و من فکر می کنم هيچ چيز به جز عشق نمی توانسته آن بازوان و اندام ها را چنين هنر مندانه خلق کند.بند بندِ انگشتان ِ کشيده ی ِ دست و پا،زيبايی ِ خيره کننده ی ِ چشم ها،ماهيچه های ِ بازو و پا ها...همه چيز خيره کننده بود.
در نقاشی ها، جادوی ِ رنگ هم به کمک ِ اين معجزات آمده بود.عکس های ِ خوبی گرفتم.اما کم بودند...بايد ديد..
با ته مانده ی ِ پول هايم،تعدادی کارت پستال برای ِ دوستانم خريدم.راستی مجسمه ی ونوس ِ ميلو را هم ديدم.اطرافش شلوغ بود،اما عکس های ِ خوبی گرفتم.
پاريسی ها،اکثرا مغروند.خيلی مغرور... پوشش رسمی دارند و با وقار و متشخصند. مردان ِ فرانسوی،بسيار زيبا هستند...هتل دار ِ جوان ِ مابا پوزخندی مضحک ،تمام ِ تلاشش را می کرد تا پول ِ بيش تری از ما بچاپد!
راستی در خيابان های ِ پاريس تنها عکس ِ Che نيست که همه جا يافت می شود!!!ديشب اطراف ِ کليسای ِ نتردام در يک کتاب فروشی ، کتابی در مورد ِ فروغ ِ فرخزاد ديدم!زن ِ کتابدار،خيلی او را دوست داشت.کتاب ِ عکسی هم پيدا کردم که عکس هايی از ليلا حاتمی،مصدق و کيارستمی در آن بود!اما کتاب ها خيلی گران بودند و من هم که فرانسه نمی دانسم!نه در اسپانيا و نه در فرانسه،فرصت ِ رفتن به کتاب فروشی های ِ بزرگ،دست نداد.کتاب از لورکا،رمبو و ورلن،به زبان ِ انگليسی پيدا نکردم.
قيمت عطر ها،چندين برابر ِ ايران است.منظورم اين است که يک مارک عطر ِ فرانسوی ِ خاص،در ايران و دوبی ارزان تر از همان عطر در خود ِ فرانسه است.کنزو،هوگو،باس،لاکوست و... همه هستند،اما خيلی گران!
به هاشم قول داده بودم که برايش عطر بخرم،اما پولم ته کشيده و هيچ چيز برايش نخريدم.
دلم برایِ بچه ها تنگ شده.ای کاش...
بگذريم.
*دنيا زشتی کم ندارد،زشتی های ِ دنيا بيش تر بود،اگر آدمی بر آن ها ديده بر می بست....(فروغ ِ فرخزاد)
در زير ِ پل های ِ رودخانه ی ِ سن،سن ِ زيبا در فرانسه ی ِ بزرگ،در پاريس،پايتخت تمام ِ جهان،انسان هايی زندگی می کنند...در سرما،باران و مه رودخانه.بهتر است بگويم انسان هايی مثل ِ حيوان زندگی می کنند.امروز عصر باران می آيد و آن ها در کپر های ِ پارچه ای ِ مندرسشان، زير ِ يک لحاف ِ شندر پندری خزيده اند تا مراقب باشند کسی پارچه هایِ کپرشان را ندزدد.يکی بد بخت تر از خودشان!
در راه فکر می کردم اصلا زيبايی چه مفهومی دارد،وقتی هميشه زيباتری وجود دارد؟؟تنها چيزی که برای ِ همه يکسان است،درد ِ نداری است.نداشتن ِ سلامتی،پول،احترام،عشق،لباس و...اين ها برای ِ همه يکسان است.زشتی همواره مفهومی واقعی ، ملموس و وحشت ناکی است!زشتی ها هميشه از نداشتن ها شروع می شوند.کسی که نداشته هايش کم تر است،خوشبخت تر است.و هر که بيشتر ، بد بخت تر!اما آن که دارد،هر چه قدر هم که داشته باشد،تضمينی وجود ندارد که خوشبخت باشد.اطراف ِ رودخانه یِ سن،سن ِ زيبا که زير ِ پل هايش بدبختی می لولد،چراغ های ِ بزرگ ِ فروشگاه های ِ معتبرِ مارک های ِ معتبر ِ جهان به چشم می خورند.مارک ِ غذا:Mc.Donall ،Burger King ، Hut Pizza و ...عطريجات:Catrier ، Chiritian Dior ، Kenzo،Hogo، Boss،Polo،Locoste ،مارک های ِ کفش و لباس: Nike،Adidass و...
و اين ها همه شايد و فقط شايد زشت به نظر نيايند،اما مطمئنا صندوق های ِ خيره شان که در همه جا به چشم می خورند،واقعا وقيح و غير ِ قابل ِ تحمل اند.
جوان های ِ کشور های ِ فلاکت زده ای که آرزوی ِ زندگی ِ آرام و بی دغدغه ای دارند و برای ِ لقمه ای نان به اين سر ِ دنيا آمده اند،و حتی خود ِ جوانان ِ پاريسی و حومه یِ آن که برای ِ داشتن ِ يک زندگی ِ متفاوت بايد بها بپردازند،در اين فروشگاه ها به جارو کشی و شيشه پاک کنی و نظافت مشغولند...
زن های ِ آسيايی در آشپز خانه های ِ اين مغازه ها،با سرعت کار می کنند و رئيس های ِ پاريسی شان ، با کت و شلوار ِ اتو کرده، قدم می زنند و دستور ِ پاک کردن ِ اثر ِ انگشت ِ يکی ازمشتری ها راروی ِ شيشه های ِ بزرگ ِ مغازه را صادر می کنند.
طراحی داخلی ِ اکثر ِ شعبه های ِ اصلی مک دونالد،زيبا و خيره کنند است.غدا ها خوشمزه و باب ِ طبع هستند .البته طعمی که به واسطه ی ِ تبليغات ِ گسترده در ذهن ِ ما پديد می آيد،قطعا بسيار لذيذ تر است تا طعم ِ واقعی ِ آن ها.انواع ِ بستنی های ِ خوشمزه و خوش رنگ و آب،نان و پنير ِ مخصوص،همبر های ِ خوشمزه،قهوه،آبميوه و آبجو . هزار جور غذای ِ جور واجور و خوش طعم!البته در ذهن ِ ما قطعا!
تنها تبليغات می تواند طعم ِ يک تکه گوشت ِ همبر و يک آب قند ِ کافئين دار را که به آن نوشابه ی ِ کوکاکولا می گويند،به اضافه ی ِ سيب زمينی سرخ کرده را در ذهن ِ انسان به طعم ِ بوقلمون ِ شکم پر ِ پخته شده در شراب تبديل کند!
اکثر ِ غذا هايی که ما در مکدونالد می خوريم،چيزی ما بين ِ 40 تا 50 يورو می شود.ساندويچ ِ همبر گر با نوشابه و سيب زمينی برای ِ 5 نفر،50000 تومان!جالبه نه؟
امروز می خواستيم به يک رستوران ِ ايرانی برويم ،اما از شانس ِ ما،طرف رفته بود تعطيلات!
بچه ها آمدند،تمرکزم را به هم زدند.فعلا نمی دانم چه بنويسم.
تا گاه ِ ديگر،
بدرود...

محمد فلاح نيا
7/1/84
وقت ِ محلی: 6:50pm




هیچ نظری موجود نیست: