۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه


(سفرنامه ی ِ اروپا بخش ِ هجدهم)
وقت ِ محلی:12:00pm
درود.
الان در قطار ِ ونيز به رم هستم.قطار تا چند دقيقه ی ِ ديگر حرکت می کند.کوپه ی ِ من 4 تخته است.در سمت ِ راستِ کوپه(سمت ِ چپ ِ من)آقای ِ ميان سالی خوابيده که موهای ِ خرمايی و طلايی ِ کم پشتی دارد.ريش ِ پرفسوری دارد و شقيقه هايش را امتدادداده تا زير ِ ريشش رسانده.در حال ِ کتاب خواندن است.اصلا رفتار ِ گرمی ندارد!پيراهن ِ آستين کوتاه ِ سبز ِ پسته ای پوشيده و ملافه ی ِ سفيدش را تا زير ِ گردنش بالا کشيده.بالای ِ سر ِ او،يک زن ِ نسبتا چاق خوابيده که جوراب ِ راه راه ِ رنگی به پا دارد و او هم مثل ِ من روی ِ شکم خوابيده و کتاب می خواند.که البته اين نوع دراز کشيدن،آسيب ِ زيادی به ستون ِ فقرات و مهره های ِ گردن و کمر وارد می کند.من در سمت ِ چپ ِ کوپه،در تخت ِپايين هستم.تخت ها تميز و مناسب است.ملافه ها و روبالشی ها،سفيد ،تميز و بسته بندی شده هستند.ترجيح می دادم که در تخت های ِ بالا باشم.اما آن ها زود تر از من آمده بودند.بالای ِ سر ِ من هم يک جوان ِ اروپايی با شلوار ِ راحتی و پيراهن آستين کوتاه و جوراب ِ مشکی،سرش را در بالشش فرو برده و خوابيده.حتی صورتش را هم نديدم.صدای ِ اهل ِ بيت ِ ما از دو کوپه آن طرف تر هم می آيد.در ِ کوپه را بسته اند و حتی پرده ی ِ پنجره ها را هم کشيده اند.تنها چراغ هايی که در کوپه روشن است،چراغ های ِ کم نور ِ مطالعه ی ِ ما سه نفر است که نور ِ سفيد ِ کم سويی دارد.نمی توانم لباس هايم را در بياورم و اين کمی ناراحت کننده است.خيلی سوت و کور است.مامور ِ قطار،اصلا انگليسی بلد نيست و تند تند،حرف های ِ نامفهوم ِ خودش را تکرار می کند و برخورد ِ جالبی هم ندارد!قبل از آمدن به ايستگاه ِ قطار،با پسری که مهمان دار ِ هتل بود،کمی گپ زديم. پسری واقعا دوست داشتنی بود.قد ِ متوسط،صورت ِ کشيده،چشم هايی مهربان و مو هايی مرتب داشت.و بسيار خوش صحبت بود.گفت مهندسی ِ ارتباطات خوانده .انگليسی را خيلی خوب و راحت صحبت می کرد.دو تا تابستان را در انگلستان کار کرده بود و به همين دليل انگليسی خيلی خوب صحبت می کرد.اطلاعات ِ خيلی جالبی هم در مورد ِ ونيز به ما داد.گفت داستانی هست مبنی براين که مردم ِ يک قوم برای ِ يافتن ِ منطقه ای مناسب برای ِ زندگی سوار ِ قايق های ِ خود شدند و به اين جا رسيدند.بعد با تنه ی ِ درختان و شن،برای ِ خود اين زمين را روی ِ دريا گسترش دادند.يک لايه چوب و يک لايه شن.و ونيز به وجود آمد!
پی ِ ساختمان های ِ ونيز خيلی سست است.برج ِ سنت مارکو،کج شده است...مانند برج ِ کج ِ پيزا.در مورد ِ نحوه ی ِ تامين ِ آبِ آشاميدنی شهر در گذشته و حال هم صحبت کرديم.در گذشته از سيستم ِ خاصی برای ِ جمع آوری ِ آب ِ باران استفاده می کردند و آب ِ باران را در چاه هايی در وسط ِ ميادين ِ شهر،جمع آوری می کردند.اما امروز ديگر همه ی ِ آب ِ آشاميدنی از شهر های ِ ديگر ِ ايتاليا می آيد که به آن "Main Land" (سرزمين ِ اصلی) می گويند .همان طور که گفتم در ونيز ،هيچ وسيله ی ِ نقليه ی ِ موتوری وجود ندارد و تمام ِ اجناسی را که از "Main Land" می آورند،بايد از دريا تا مرکز ِ شهر،با دست توسط ِ کار گران حمل شوند و به هتل ها و رستوران ها برسند.شغل ِ اکثر ِ مردم،خدماتی است .صاحبان ِ رستوران های ِ بزرگ مثل ِ مک دونالد و برگر کينگ و صاحبان ِ هتل ها و يا سرمايه گذاران ِ کله گنده ی ِ صنايع ِ دستی،بيش ترين سود را می برند.جوان تر ها البته از صنايع ِ دستی ،دوری می کنند!(اين يکی ديگه مثل ِ ايرانه!!!)
جمع آوری ِ فاضل آب هم سيستم ِ تصفيه ی ِ خاصی دارد.اين طور نيست که فاضل آب را همين طوری توی ِ دريا بريزند.توسط ِ سيستم های ِ خاصی ابتدا در حوضچه هايی جمع آوری می کنند تا مواد ِ جامدش ته نشين شود.بعد آب را کمی تصفيه می کنند و دوباره به دريا بر می گردانند.مواد ِ ته نشين شده را هم در بسته بندی های ِ خاصی به "Main Land" می برند.
طبق ِ قانون نمای ِ خانه ها،مواد ِ مصرف شده در آن ها ،فرم ِ در و پنجره ها و رنگ ِ آن ها نبايد عوض شوند.صاحبان ِ خانه ها و هتل ها فقط می توانند بخش های ِ داخلی ِ اماکن را تغير دهند و نمای ِ بيرونی را فقط می توانند به همين صورت،مرمت کنند.زنگ ِ درها بسيار قديمی است.خيابان هم به مفهوم ِ واقعی وجود ندارد.عرض ِ کوچه ِ يک متر،يا نهايتا 1.5 يا 2 متراست که بعضی جا ها به ميدانچه هايی ختم می شوند.کف ِ کوچه ها،سنگ فرش هايی با قطعات ِ 10*20 سانتی متر است.تقريبا بزرگ ترين ميدان ِ شهر،همان ميدان ِ سن مارکو است.عصر برای ِ گردش، به دل ِ کوچه های ِ شهر زديم.در يک کافه،سه قهوه،دو آب پرتقال و دو تکه کيک خورديم که شد 53 يورو.در حدود ِ 60 هزار تومن.قيمت ِ بالايی برای ِ يک عصرانه بود!شام هم در يک رستوران ِ ايتاليايِی بوديم.اسپاگتی با سس ِ صدف ِ دريايی خوردم که واقعا خوشمزه و عالی بود.مينا اسپاگتی با سس ِ سفيد و ژامبون خورد که آن هم عالی بود.مهسا هم لازانيا خورد که کمی هم به آن ناخنک زدم!مادر هم يک بشقاب ّ دريايی سفارش داده بود که چون دوست نداشت صدف ها و هشت پا هايش را بخورد،همه را من خوردم و لذت بردم.در ضمن غذا با نوشابه سرو شد!کوکا کولا.شام عالی بود.يکی از بهترين غذا هايی که از بدو ِ ورودم به اروپا خورده بودم.در ايتاليا،بهترين غذا ها،پاستا ها و اسپاگتی ها هستند.و پيتزا هايشان به هيچ وجه به مذاق ِ ما که به پيتزای ِ آمريکايي عادت داريم ، خوش نمی آيد.يک لايه نان ِ نازک به اضافه ی ِ کمی پنير و تکه های ِ بزرگ ِ گوشت يا کالباس،يا صيفي جات ِ ورقه شده،با طعم های ِ غريب و نا آشنا.هويج،کلم،کدو و بادمجان را در نوعی آرد ِ سوخاری سرخ می کنند که برای ِ کسانی که اين صيفی جات را دوست دارند،خوش آيند است.
ونيز مردم ِ گرمی دارد.مهمان دار های ِ هتل،صميمی بودند و مغازه دار ها هم 99% برخورد ِ خيلی گرم و صميمی ای داشتند.حتی اگر خريد هم نمی کردی و يا يک چيز ِ کوچک ِ 2يورويی هم می خريدی،با لبخند و احترام،بدرقه ات می کردند.غالبا انگليسی بلد بودند و هر کمکی که از دستشان بر می آمد،دريغ نداشتند.مثلا هنگام ِ شام ،مردی که می خواست سفارش بگيرد،گفت :"غذای ِ دريايی ِ ما بزرگ است.لازم نيست 2 تا سفارش بدهيد.يکی برای ِ دو نفر کافی است" .و يا همين پسر ِ هتل دار که با اوگپ زديم،به ما 5 بطری آب معدنی رايگان داد.در فرانسه اما مرد ِ هتل دار برای ِ آب معدنی که نخورده بوديم،از ما 20 يورو اضافه گرفت.کلا هتلِ ما در ونيز عالی بود.حمام ِ مجهزی با جکوزی و سرويس های ِ بهداشتی ِ خيلی تميز داشت.
چيز ِ ديگری که در کوچه های ِ ونيز ديدم،حظور ِ گسترده ی ِ سياهپوستان ِ دست فروش بود که کيف های ِ زنانه می فروختند. يک کيف ِ 50 يورويی را می توان با چانه زدن،20 الی 25 يورو از آن ها خريد!امروز يک اکيپ ِ پليس در عملياتی غافل گير کننده،تمام ِ اموالشان را ضبط کردند!ظاهرا کارشان غيرِ قانونی بود و آن قدر هم جريمه ی ِ سنگينی داشت که همگی مالشان را گذاشتند و فرار کردند!
در کوپه همه خوابيدند و تنها چراغ ِ من روشن است.
امروز در بازار بالاخره از يکی از نوازنده های ِ دوره گرد،يک cd خريديم.که ساز ِ آن يک نوعی خاصی از ساز های ِ بادی است و مرکب از چندين نی است که به هم متصل شده اند(فلوت ِ مجار).ياد گاری خواهد شد از کوچه های ِ ونيز برای ِ خوانواده.با نوازنده عکس ِ يادگاری گرفتيم.جوانک ِ مظلومی بود.
هوا کمی سرد بود و شب ، مه همه جا را گرفته بود.ديشب هم مه بود.درياست ديگر.شهر روی ِ درياست.البته راه آهن آن را به "Main Land" متصل کرده.
ايستگاه ِ راه آهن ِ ونيز کلا خلوت و کوچک است.ساعت ِ 10 شب به بعد،تمام ِ مغازه های ِ آن،حتی غذا فروشی هايش هم بسته بودند.خيلی هم سرد بود.
يک افغانی که 27 ساعت در زير ِ کاميون پنهان شده بود و قاچاقی از پاکستان به ونيزآمده بود،با ما سر صحبت را باز کرد.از اين که می توانست با کسانی فارسی حرف بزند،خيلی خوشحال بود.بليطِ قطار نداشت و می خواست قاچاقی هم به رم بيايد.می گفت 3 بار دستگير شده و اين بار ِ چهارم بود که اقدام می کرد.می گفت:"می خواهم به سوئيس بروم و کار کنم!هر کاری که شد..."خيلی جوان بود.خيلی...شايد يکی دو سال از من بزرگ تر بود.
ونيزِ دوست داشتنی را ترک کردم و الان فکر هايی در مورد ِ New Art به کله ام زده.ترکيب ِ سنگ و شيشه و چوب و آتش مثلا!يا جا شمعی های ِ ساده و رنگارنگ...هزار جور برنامه دارم...تا کدام اجرا شود...!!؟
بهتر است من هم چراغ را خاموش کنم و اگر توانستم،بخوابم.حرف های ِ ديگری هم در مورد ِ ونيز دارم که اگر يادم مانده بود،بعدا می نويسم.
-بستنی های ِ خوشمزه
-سگ های ِ جور وا جور
-معماری ِ ساختمان ها!!!
تا گاه ِ ديگر،
بدرود...

محمد فلاح نيا
10/1/84

هیچ نظری موجود نیست: