۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه


(سفر نامه ی ِ اروپا بخش ِ اول)

عزيزم سلام.
ساعت:4:45am روز دوشنبه 30/12/83.

فرد گاه ِ مهرآباد ِ تهران هستم.چند دقيقه ی ديگر پرواز می کنيم به ميلان و بعد هم مادريد.
به چيز های ِ زيادی فکر می کنم.به تو به هاشم و به دوستای ِ ديگم.به روزی فکر می کنم که بخوام ايران رو برای ِ مدت ِ زيادی ترک کنم.اون روز اگه برسه،تکليف ِ من با خودم و با شما چيه؟با عشق هامون،محبت هامون و همه ی ِ هزينه های ِ عاطفی که برای ِ هم پرداخت کرديم؟
من فکر می کنم،اين جور چيز ها رو نمی تونم هرگز فراموش کنم و اين مساله برای ِ من و شايد شما،يه درد ِ بزرگ هست.دری بزرگ تر از هر دردی که تا امروز تحمل کردم.
درد ِ گم شدن بين ِ مليون ها انسانی که گر چه همه انسانيم اما حد اقل تفاوت ِ ما،زبانی است که با آن گفتگو می کنيم.
اما با همه ی اين ها فکر می کنم مهم نيست که چه جور و کجا از بودن به شدن برسيم.مهم اين است که در هر جای ِ اين دنيا که باشيم ،از بودن به شدن برسيم.(رد ِ پای ِ اين شدن رو می تونيد تو شعر های ِ شاملو پيدا کنيد.)
درست نمی دونم چی بگم و چی بنويسم.اما عزيزم من چيزی رو که الان مطمئن هستم و بهش ايمان دارم،دوست داشتن ِ خودم و شماست.تو،هاشم و ديگران...
بخش ِ پرواز های ِ خارجی ِ فرود گاه ِ مهر آباد،يک بخش ِ فلاکت زده است!نظم و نسق ِ خاصی ندارد.حتی طراحی ِ جالبی هم از نظر ِ ظاهری نداره...شلوغ و بی در و پيکر است و پر از ايرانيانی است که...
برای ِ آخرين حرف، يه تکه از يکی از شعر هام برای ِ تمام ِ کسانی که دوستشان دارم :

...
برای ِ تمام ِ دوستت دارم هايی که نگفته بودم،
گريه کردم،
آرام تر شدم.
اما عزيزم،
غمت که کم نيست
...

محمد فلاح نيا
30/12/83
ساعت:5:10 am

هیچ نظری موجود نیست: